لحظه بهشت را حس کنم درون آن ته ته خیالات قشنگ خنده داره مسخره بیهوده که به همه
بگویم من هم می توانم تا ده بشمارم که افتخار کنم
به خودم که می توانم داد بزنم جدول ضرب را که بلند بگویم یک ضرب در یک می شود دو
که اگر کسی اعتراض کرد بگویم برو از همان مغازه ای که لباس عروس می دوزد بپرس که اگر
باز هم باور نکرد آدرس گل فروشی را به او بدهم که بداند که من تنها نیستم که می گویم یک
ضرب در یک می شود دو که برای اولین بار ثابت کنم تمام ریاضیات اشتباه است که همه بدانند چه فریبی خورده اند"...
دلم یک بوم نقاشی می خواهد که تمام خوبی ها را ردیف کنم توی قلم مو یی که سالهاست خیس
نشده است تا او هم لذتی ببرد و بهشت را ببیند که بتواند زیبا بکشد یک نمیکت چوبی را که کنارش
درخت چنار با برگ هایی که زرد است" و می ریزد هراز گاهی توی نقاشی من و یک انتظار
می کشم توی این نیمکت چوبی که انگار کسی منتظر آمدن کسی است و آنقدر می نشیند
که او بیایید و تمام بوم مرا آبی کند و شاید هم صورتی ...
...
دلم یک جاده خاکی می خواهد که آخرش معلوم نباشد از بس که غبار دارد و
کفشهایی داشته باشم که سنگ ریزه ها درون آن نفوذ نکند که مجبور نشوم بنشینم و یکی یکی
بشمارم قدمهایی که برداشته بودم دیروز و باز هم یادم بیاید که چقدر دور شده ام از خانه و بترسم دوباره
و قصد برگشت کنم که بخواهم آرزوهایم را با جاده به باد بسپارم که آن ها هم بروند قاطی
همان گرد و غباری که عمق جاده را زندانی کرده بود..
دلم یک بقل تنهایی و کمی دریا می خواهد که همان دریا نورد اون دور دورها مرا
ببیند شاید دلش بسوزد و دعوتم کند به قایق کوچک خودش که دیگر دلم نسوزد چرا قایق
ندارم که مجبور نشوم با کاغذ روی یک موج قایقی درست کنم که زود غرق بشود
.
دلم عینکی می خواهد که هم رنگ رنگین کمان باشد تا آدمها را رنگی ببینم و خودم را گول
بزنم و نفهمم که آدمها دو رنگ بیشتر نیستند سیاه و شاید گاهی هم سفید.
.دلم چنگی می خواهد که صدایش را فقط خودم بشنوم و همان دو سه مورچه دور و برم که دارند دانه
می برند برای زمستان که از گرسنگی مجبور نشوند منت باد را بکشند تا برایشان مفت مفت از نا کجا آباد کمی نان بیاورد تا سیر بشوند.
دلم عروسکی چوبی می خواهد که وقتی با او حرف می زنم حرف بزند و بخندند و گریه کند و
محکم باشد وقتی که او را به زمین می کوبم نشکند و قهر نکند با من"...
.دلم یک کتاب می خواهد که فروغ را در ان پیدا کنم و برایش یک چرا غ ببرم که بتواند ازدحام کوچه های خوشبخت را تماشا کند.
دلم یک کوله پشتی می خواهد که تمام حرفهایم را تا کنم توی آن جای لباس و بروم به جایی که دور
باشم از تو از او و از همه آنهایی که می خندند به من و شعرهایم که چرا اینطور می کارم کلمات را روی
جالیز دلم که به جای شعری پر از قافیه و بیت یک سری جمله های گیج و مبهمی رویش می کند که با
اولین نسیم زودی می شکند و خشک می شود و تمام می شود و هیچکس یادش نیست که چی گفته ام..
شاد زی..
که مرا به زنجیر جفایت کشیده ای..
هر دم آمدم که دل از تو برکنم..
دل را به هوای دلبری تو ربوده ای.
آه ای زندگی به کدامین گناه؟
بر پیشانی خنده های من از غم نوشته ای؟
امشب ز تو می خواهم که به لحظه های من
رنگی به جز سیاهی عصر جمعه ها زنی...
آه ای زندگی تو در این دیار بی کسی..
سر از تن بی گناه احساس من بریده ای..
من از تیره بختی خود سوال می کنم..!
تو ساکتی و دمی نمی زنی..
آه ای زندگی به که گویم که خسته ام.؟
از آدمکهای دروغینی که آفریده ای..؟!
خوب می دانم که کنون وقت رفتن است.!
از کنار تو و لیلا و هرچه داده ای...!
(شاد زی)
اولین روز دبستانیمان..
کوله ام..
از الفبای رفاقت پر بود..
دفتر مشق شبم می خندید..
و معلم به همه درس صداقت می داد..
زنگ تفریح که بود..یک نفر سیب تعارف می کرد.
آن یکی در پی مادر می گشت"
و یکی تکیه به دیوار" غریبانه تماشا می کرد.
...
سالها می گذرد"...
مدتی طول و دراز است که من"...
در دبستان غم و زندگی ام محبوسم"..
خبری نیست از سیب"..!
در میان صفحات کاغذ..
درس شیرین صداقت مرده"
هیچکس مادر را ..
لحظه ای یادش نیست.."!
دفتر مشق همه گریان است"
کوله ها پر شده از دال دروغ..
زنگ تفریح همه..
بی خبر رفتن و دل شکستن است..
یاد آن روز بخیر...
در کلاس زندگی...
ما همه مردودیم.!!
شاکی از قصه ی تکرای قبل از خواب است"...
قصه طول دراز دو نفر"...
که همیشه دلشان پر ترک و بی تاب است"..
باز هم ساعت افسرده ی کنج دیوار"..
مثل آن خنده مستانه تو در خواب است...
خنده ای سرد که در پیچ و خم باریک "...
گذر خسته برگی که درون آب است...
باز هم قاصدک کوچه ما"..
در فراغ شاپرک غم زده و بیمار است...
تب سختی به درون دل او چنگ زده"..
او از این گرمی نا خوانده تن سیراب است...
باز هم آخر این قصه ی زیبا دل ما...
مثل بازنده گرگم به هوا بی نام است"..
دل به دنبال کسی می گردد.
که در این بازی شیرین همچنان آزاد است...
و تمام درد های یخی زیر گلویم را باز"
با همان گرمی آغوش تو آرام آبش می کنم"
امشب از ماه برایم قصه می گویی و من"
پلک را با لالایی تو مست و خوابش می کنم."
غم مرا از دور می خواند ولی.!"
در کنار تو من او را "خار و زارش می کنم."
من به اندازه یک عمر تو را."
وارث هستی و عالم را فدایت می کنم.
با وجود تو غم خورشید را"
در میان روز های زندگی آرام هاشا می کنم."
در خزانی که پر از زرد" و خاکستری و نارنجیست."
باغ را به احترامت آبی و رنگی بهاری می کنم."
از سفر وقتی که بر گردی عزیز..
غنچه را با گریه ها یم آبیاری می کنم.
می نویسم از تو" که بدانی همه ی هستی من !
گر نیایی فردا.."
یک شب سرد و غریب من ترک دنیا می کنم...
به اندازه یک سبد سیب کال با تو حرف دارم..تو بگو از کجا شروع کنم؟
از همان زمانی که متولد شدم؟یا آن زمانی که مرگ رویاهایم را به چشم دیدم و سکوت کردم.
سکوتی که به اندازه چند سال طول کشید..و هنوز هم در امتداد سایه های تاریک شب راه می رود.
راه می رود و دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست. گمشده اش را می گویم .می دانی که چیست؟کیست؟کجاست .راستی اسمش را یادت هست.؟
دلم بدجور هوای سقوط کرده.. از آن بالا ها که تمام آدم کوکی ها" پست تر از آنچه که هستند به نظر می رسند.
دلم بدجور گرفته امروز. پائیز قول داده که فردا نه پس فردا بیاید ولی انگار آمدن او هم نمی تواند غبار زشت تنهایی هایم را بشوید.
خودم را در آغوش می گیرم و می فشارم تا احساس تنهایی نکنم..
به آئینه نگاه می کنم و تلقین می کنم کسی که در آئینه به من زل زده من نیستم. یکی دیگر است .
خودم را گول می زنم که دلم نشکند و نفهمد هیچکس نیست جز من که به او نگاه می کند.
حس می کنم امشب چشمانم بلور های نقره ای بچیند از سقف اتاق.
آه که چقدر تلخ بود این زندگی.
هرچه دنبال شیرینی اش گشتم نبود.
از هرکه خواستم نداد "اگر هم داد کمی عسل بود که زهر غرورش همان ثانیه های اول مرا از پا در آورد.
آدم بودن چقدر سخت شده امروز.هرچه نگاه می کنم توی چهره های این آدم کوکی ها" مهربانی را نمی جویم .
خدا پس چه شده این همه احساسی که ادعا می کنی در وجود این آدمک ها گذاشته ای؟
.باز هم می گویم بی خیال دنیا.بی خیال او"و بی خیال تو..
یادم باشد از امشب خودم را بیشتر در آغوش بگیرم تا نشکند دلم از اینکه بفهمد هیچ کس نیست که در آغوشش بگیرد.
چقدر من دلم را دوست دارم ..دلم را به اندازه پنج سبد سیب کال دوست دارم.آرام تر میگویم دلم را دوست دارم "که نفهمد هیچکس نیست جز من" که دوستش داشته باشد..
مقدمه : پاییز پارسال برای همیشه قصد رفتن کردم تا شاید روی خوش روزگار بر من نمایان شود و هرگز مجبور نباشم برای خالی کردن عقده های خاکستری ام هوای این آسمان را آلوده کنم.
خزان پارسال آنقدر تلخ بود که حتی به پائیز و آذر ماه هم نفرین گفتم.
از اول مهر سال قبل تا امروز دقیقا یک سال به گواه تقویم و هزار سال به گواه دلم می گذرد.
طولانی ترین انتظار عمرم را سپری کردم تا باز هم پائیز بیاید و بهانه ای شود برای آلوده کردن این آسمان آبی با دل نوشته هایم.. دلنوشته هایی که بوی علفهای هرز را می دهد.
پس تو را تا زمانی که خود نیز میهمان دلتنگی های خلوت خود هستم به این ضیافت آبی رنگ دعوت می کنم ...
.........................................................................
(سلام به دوستای آسمونی عزیزم. امیدوارم باز هم منو بتونید تحمل کنید .بعد از یک سال دوباره آبی شدم امشب.و چه جالبه این چهار شنبه اول مهر چون من همیشه چهار شنبه ها آپ می کردم. و امشب که پائیز اومد دقیقا روز چهار شنبه بود همون روز مورد علاقه من..
پائیزان...
ساعت از نیمه گذشت"
امشب انگار کسی آمده است"
شاپرک خنده کنان می رقصد"
بی خبر از باران "
که تمام آرزو هایش را"
روی پرچین دلش خواهد شست"
عطر زیبای دل انگیز عجیبی دارد"
آسمان امشب"
به گمانم انگار"
زایش معجزه ای در راه است"
پنجره با وزش باد کمی می خندد"
و درخت انجیر "
بی خیال و آرام "
در میان تن گرم باران "
نقره ای می خوابد "
مدتی بعد که خورشید طلایی با ناز"
گرم و آرام حجاب از سر خود بر دارد ..!
معجزه رنگ به خود می گیرد"
رنگ نارنجی و زرد"
که همان رنگ غزل های من است."
دختر کوچک همسایه ما می گوید"
این نسیم خنک ناز که بر صورت من صبح نشست..!
از کجا آمده است"؟
او که دیروز نبود؟
و چرا بوی عروسک می داد "؟
من به او می خندم"
و در گوشی آرام به او می گویم"
اسم او پائیز است"
او از آغوش خدا آمده است"
هدیه اش زیباییست "
از همین است که او بوی عروسک می داد"
دخترک می خندد.."
در نگاه پاکش عشق پدید آمده بود."
او در این مرز سپید"
در میان ماندن و رفتن بود "
با کمی مکث و تردیدی گنگ"
کوله اش را برداشت "
و به رسم اولین روز خزان"
راهی مدرسه شد."
دخترک رفت و من ماندم این شعر و غم شیرینش.."
و خزانی که پر از معجزه است...
سلام به دوستان عزیز". امیدوارم از آخرین نوشته من لذت ببرید..و امیدوارم پاییز رو توی شعر من بیشتر احساس کنید..
سعی کردم از تمام سادگی و لطافت یک روز پاییزی استفاده کنم..
منو ببخشید اگه باعث رنجش یا دل شکستن شما شدم..
این مدت کوتاه خاطرات خوبی از تک تک شما داشتم.. خیلی زود گذشت. به قول شاعر"...
ناگهان چقدر زود دیر می شود
من به پاییز خواهم پیوست..و در پیله تنهایی خود خواهم ماند
تا دور از این دنیا "در خلوتی خالی از فریاد آرام گیرم..
همیشه موفق و شاد زی...(آسمونی)![]()
....................................
سلام دوستای عزیزم.. توی آپ قبل هم گفته بودم ولی شاید خیلی ها ندونند. دوستان اولین روز پاییز وقت رفتن منه. واسه آخرین بار روز اول مهر آپ می کنم.
و توی این مدت به دوستای قدیمی خبر نمی دم چون می خوام آسمونی های واقعی رو بشناسم .. و بدونم کی چهار شنبه ها به یاد آسمون دل من هستش. شاد زی![]()
من چرا یادم رفت" ؟
که غریبانه به در می کوبد...
قاصدی کز تو خبر در دل داشت.
خبری مملو ز اندوه و غم و خلوت تو..
خلوتی..
که پر از باران بود"...
من در این تشنگی و ماتم خود"...
در به روی قاصد بارانی چشمانت
بهر چه نگشودم؟
و چرا در عطش گلدان ها
در تمنای پر از خواهش خیس گل ها
من چرا یادم رفت ..
که غریبانه به در می کوبد"
قاصد بارانی چشمانت.؟
و چرا ..
به نگاه و چهره خندان ماهی ها "
بعد از تق تق در
بی تفاوت بودم؟![]()
باز هم می خندم" آنقدر می خندم تا غم از رو برود...
دوستان اگه نشد نظر بدین به پست قبل نظر بدین.
عقربه های خواب آلود ساعت سرنوشت را دوباره عقب خواهم راند "و در تقویم زندگی امشب را آغاز تولد خود نشان خواهم کرد.
گذشته های تلخ را از کوله بار خاطراتم بیرون خواهم انداخت و سبک بال تر از همیشه زندگی را از نو خواهم ساخت..
در لغت نامه ی عشق لیلای خویش را خواهم یافت تا برای عشق ورزیدن
زیبا ترین بهانه ام باشد..
بر تمام گریه هایم می خندم تا آدمک های مضحک درونم بدانند من نیز لبخند را دوست می دارم.
بر تمام اندوهی که در دل نهان کرده ام پرده ای از بی خیالی خواهم کشید.
و فریاد سر میدهم می خواهم آبی تر از همیشه زندگی کنم.. و این جمله را هزاران بار تکرار خواهم
کرد"اگر در اتاق تاریک آرزوهایم چراغی بر افروخته نیست" ماه زیباترین بهانه برای آشتی با آسمان است.
.آری تو نیز می توانی دوباره تولد یابی.
کافیست اندکی به برگ ریزان پاییز بنگری و اندکی بعد به رویش جوانه ای بر روی همان شاخه ای که در
زمستان مرده بود...تو که از شاخه ی خشکیده کمتر نیستی؟هستی؟






